X
تبلیغات
زبان اسکیزوفرنیک

چکیده

روانشناسان بر این باورند که هیچ ربط و معنایی در سخن اسکیزوفرنیک وجود ندارد. در این نامه، معنا را به فرایند دلالتی نمادین و نشانه ای_از نگاه کریستوا_فروکاستم. و سرانجام روشن نمودم که در این سخن معنا و پیوستگی وجود دارد، ولی نه از گونه ی نمادین. معنای واژگانی را که بر زبان می آورد، در واژه نامه نمی توان یافت. بلکه باید به تفاوت سامان واقع و نمادین_از نگاه ژاک لکان_نیک نگریست.

     کریستوا و لکان بنیان نظری سترگی برای کاوش واژه سازی، درجازدگی، گسستگی، مکررگویی، تداعی آوایی و خاموشی فرا روی من نهاد. در کاوش واژه سازی، گسستگی، درجازدگی و مکررگویی گاهی به گونه ای فردگرایانه و بر بنیان روی داد های پیرامون _ مانند پسرخاله ی دوساله ام _ استدلال کرده ام.

     و سرانجام به بررسی زبان اسکیزوفرنیک در ادبیات امروز پرداخته ام. این سخنی که بی ربط می نامیمش همان چیزی است که شعر را می آراید.

 

 

بخش نخست

دیباچه

عبارت سخت تنگ است

زبان تنگ است

این همه مجاهدات از بهر آن است که تا از زبان برهند

که تنگ است - شمس تبریزی             

 

مجاهدات؟ آیا این مجاهدات همان تلاش های بیهوده برای نمادین کردن گستره های نمادناپذیر انسان و جهان نیست؟ دریغ از یک واژه؛ آنگاه که دهان باز می ماند و دست جلوی دهان می چرخد. چیزی  که نزد ماست، در دسترس است، حضورش اینجایی است. این چیز ناشناخته را چه بنامیم؟

     چگونه درباره ی نام هیجان ها به توافق رسیدیم؟ هنگام اندوه چگونه بفهمم چیزی که حس می کنم همان چیزی است که در زبان، اندوه نامیده می شود؟ نمود تنی! این نمود، همان فشاری است که روی سینه حس می کنیم، بغض و تهی بودن دل از احشاء. همان نمود هایی است که همگان در گاه اندوه حس می کینم. از نگاه نگارنده هیچ راه دیگری برای ابراز نمادین هیجان هایی مانند اندوه وجود ندارد. دوست افسرده ام را به یاد می آورم که پس از بازگویی احساس های تنی اندوه، هر چه به ژرفای هیجانش نزدیک تر می شد، دیگر واژه ای نمی یافت. خاموش شد و دست هایش جلوی دهانی باز، می چرخید و مردمکش می جست. گفتم: می فهمم چه می گویی. نیک می دانیم اندوه چیست. و بی آنکه واژه ها را بدهیم و بستانیم، همدلی کرده ایم.

     خاموشی، در برابر نمادناپذیری این هیجان روی می دهد. این خاموشی فریاد معناداری است. ولی نه معنای نمادین. اینجاست که با کمک ژاک لکان و ژولیا کریستوا به جای افسرده ها و اسکیزوفرنیک ها سخن می گویم.

     در دیگر پدیده ها، مانند گفتار آشفته ی اسکیزوفرنیک نیز، انتقال معنا یا پیام، نمادین نیست. به سخنی دیگر با گشودن واژه نامه نمی توان معنا را دریافت. معنا را باید با کمک لکان و کریستوا دریافت. هر چند از لکان هیچ اثری به پارسی برگردانده نشده است و از کرستوا تنها مقاله ای با نام سلانیه یا اندوه ایلیتی گری.                           

     اسکیزوفرنیک از چیزی حرف می زند که نمادناپذیر است. مرد سرخوش نیز واژه ای را برای بیان شادی ژرفش نمی یابد. بارها واژگانی که تند و بی توقف از دهان یک سرخوش لبریز می شود را شاهد بوده ایم. فریاد برخاسته از سرخوشی به چه معناست؟ به این معنا که: من واژه ی در خور سرخوشی را نمی یابم. درست مانند خاموشی.

     حتا گاهی خواب های شگفت آوری می بینیم که از تعریف کردنش باز می مانیم. این جاست که می گوییم: باید به جای من بودی و آن خواب را می دیدی!

پس در انسان ها گستره ای نمادناپذیر وجود دارد. مانند اندوه ژرف، سرخوشی و وجد، برخی رویا ها و تجربه ی شگفت یا اسکیزوفرنیک از جهان.  در این نامه: واژه سازی، گسسته گویی، درجازدن، مکررگویی و تداعی آوایی از راه مقدمه چینی و نتیجه گیری های شخصی نگارنده_ولی تاثیر پذیرفته از لکان و کریستوا_بررسی خواهد شد.                        بر این باورم که سخن اسکیزوفرنیک نمی تواند بی معنا باشد. این نامه سرانجام بنیانی نظری و راه چاره ای فرا روی شما می نهد تا بتوانید با اسکیزوفرنیک های پارسی زبان، همدردی کنید.

     از نگر لکان آنچه خود و خودآگاه نامیده می شود یکی از پیامد های ناخودآگاهی است. خود بیماری ذهن است. خود تنها یک خیال است. خیالی و توهمی از یکپارچی تن.

     کریستوا هم واژه ی سوبژکتیویته در برابر واژه ی خود[2] به کار می برد. خود، "برای نامیدن هستنده ای که از همه ی قصد های خود کاملن آگاه است. هستنده ای مختار در جهانی که با خود و عقل خود در آن فرمان می راند. این خود، زبان را برای بیان اندیشه به کار می گیرد. او چیزی را می گوید که منظور اوست" (مکافی، 2004). این خود تحت تاثیر هیچ چیز نیست. گمان می کند اختیار دارد. ولی سوبژکتیویته به راستی متفاوت از خود است. سوبژکتیویته، خودی است "تابع و تحت تاثیر پدیده هایی چون فرهنگ، تاریخ، روابط و زبان"(مکافی، 2004). این پدیده ها بستری برای هست شدن انسان فراهم می کنند. پس بهتر است خود، سوژه نامیده شود. سوژه از پدیده هایی درونی که او را ریخت داده، ناآگاه است. ناخودآگاه، دربردارنده ی آن بخش از هویت است که به خودآگاه راه نیافته اند. پس تجربه ی سوژه بودن، تجربه ی داشتن هویتی است که از راه هایی که سوژه به آن ناآگاه است، شکل می گیرد. و اینک سوبژکتیویته رابطه ی سوژه با زبان را نشان می دهد. زبان به جای اینکه ابزاری در دست خود ها دانسته شود، افزاری است که به ساخت سوژه کمک می کند." کسانی که واژه ی سوبژکتیویته را به کار می برند ... می دانند که زبان به ایجاد سوژه ها کمک می کند"(مکافی، 2004).

     آدمی خود را از راه واژه پدید می آورد. اگر سخن نگوییم، گویی وجود نداریم. مگر ابراز وجود و خودنمایی از پرحرفی بر نمی خیزد؟ هنگام پرحرفی، در واقع جلوی حرف زدن دیگران را می گیریم. به سخنی دیگر، نمی گزاریم دیگری وجود یابد.

     برای پی بردن به جایگاه زبان در تجربه ی جهان و زندگی، به سامان نمادین باز می گردیم. سامانی از پیش آماده که جهان را برای زندگی کردن، توسط فرهنگ، زبان، روابط و تاریخ از پیش مقوله بندی کرده است. تجربه ی ما همان تجربه ی دیگری بزرگ است. "ما زندگی خود را بر اساس قصه هایی می سازیم که برای خود نقل می کنیم و دیگران برای ما نقل می کنند[3]. این قصه ها در عمل واقعیت را شکل می دهد"(کری، 1389). از این رو زندگی آدمی بستگی بسیاری به زبان دارد. چرا اسکیزوفرنیا را با چشم زبان ننگریم؟ اگر انزوای اسکیزوفرنیک همان بیرون آمدن از دایره ی میل دیگری بزرگ است، پس رانده شدن یا نپذیرفتن دیگری بزرگ خود را به گونه ی زبان اسکیزوفرنیک نشان می دهد. دیگری بزرگ همان زبان است.

 

 

تعریف متغییر ها و مفاهیم

     بازگشت به دوره های واقعی و خیالی و نمادین بر زبان و اندیشه ی کودک تاثیر دارد. بازگشت یا وامادگی در دوره ی واقعی یا خیالی مایه ی نمایان شدن یک اختلال زبانی است؛ زبان اسکیزوفرنیک می شود. زبان هم با اندیشه در پیوند است. از این روست که اسکیزوفرنیا را پیش از هر چیز اختلالی در اندیشه می یابیم.

     با منطبق کردن دو دوره ی واقعی و خیالی بر دلالت نشانه ای، به متغییر های تازه ای دست می یابیم که ما را از معنا در عدم حضور زبان آگاه می کند.

             

بخش دوم

پیشینه و دیدگاه ها

 

1) ژاک لکان[4]

     او به خاطر ایده ی "بازگشت به فروید" و معرفی ساختار ناخودآگاه همچون زبان، زبانزد روانشناسان، زبانشناسان و فلاسفه و منتقدان ادبی و سینما شد. او نه تنها از فروید بلکه از زبانشناسی فردینان دو سوسور، فلسفه ی پدیدارنگر هوسرل[5] و هایدگر، دیالکتیک هگل[6] و انسانشناسی کلود لوی اشتراوس تاثیر پذیرفت.

     در دهه ی دوم زندگی اش به دلیل لاغری بسیار از سربازی رهایی یافت و به دانشکده ی پزشکی درون شد. روی روانپزشکی تمرکز کرد. و همزمان به مطالعه ی فلسفه روی آورد.

     در سال 1931 مدرک دکترای خود با ارائه ی تز "جنون پارانوییک در شخصیت پارانوییک" دریافت کرد. این تز نه تنها از سوی روانکاوان بلکه فراتر از آن، از سوی هنرمندان سوررآلیست[7] ستایش شد.

     هنرمندان سوررآلیست به این اثر به عنوان دیدگاهی نو­رمانتیک از جنون به مثابهٔ یک زیبایی تکان‌دهنده می نگرند. برای آنها این جشن ستایش شهود بود و نکوهش دانشمندی که طبیعت را با واکاوی آن، به قتل می‌رساند.

در دهه ی پنجم زندگی اش سمینار های خصوصی و هفتگی خود را با شعار بازگشت به فروید آغاز کرد و تا پایان عمر خود ادامه داد.

     اینک به مهمترین مفاهیم لکان می پردازیم. مفاهیمی که برای خواندن این پایان نامه نیاز است. پیش از هر چیز، لکان از سه ساحت، گستره، سامان و یا سه شکل برای وجود داشتن سخن می گوید:

1- 1)  سامان واقع[8]

     سامان واقعی، گویای گستره ای از زندگی است که نمی‌توان با کمک زبان مقوله بندی و بازنمایی کرد. سامان واقعی از نگاه زمانی همان جهان است از زادروز تا شش ماهگی؛ درست پیش از آنکه لب به زبان نمادین بگشاییم. درست پیش از به کارگیری نماد های زبان برای اشاره به ابژه ها. سامان واقعی، نمادناپذیر است و درون سامان زبان راه نمی یابد تا شناخت پذیر شود. می‌کوشیم پیامی را در سامان واقعی بیابیم که در آن نیست. چراکه سامان واقعی از نگر نمادین نامعناست. زیرا معنا تنها در سامان نمادین و سازمان نمادساز زبان وجود دارد.

     سامان واقع، مرحله ی نیاز است. نیازی که با ابژه خرسند می شود. ابژه مادر است. آغوش مادر برای خواب و پستان مادر برای خور. به راستی که در این مرحله، نیازی به جز خواب و خور وجود ندارد. نیاز پیش از شناخته شدن ارضاء می شود. از این روست که هیچ تفاوتی میان نیاز و ارضاء وجود ندارد. خور همیشگی است. پس گرسنگی وجود ندارد. نوزاد در یکپارچگی با جهان هستی و فراوانی به سر می برد. از این روی هیچ نیازی به زبان نیست.

سامان واقع یکی از دشوارفهم ترین اصطلاح های لکان است. زیرا سامان واقع "ابژه ای مادی در جهان، یا جسم انسان یا حتا واقعیت[9] نیست." (هومر، 2005)

     سامان واقع سرزمینی ناشناخته در کران جهان نمادین و اجتماعی[10] است. سامان واقع ویرانگر جهان مقوله بندی شده است.

     سامان واقع یعنی واقعیت پیشانمادی که همواره به شکل گونه ای نیاز، مانند گرسنگی، تجربه می شود. از این رو این سامان پیوند تنگاتنگی با تن دارد. او نیازی است که گرسنگی را بر می انگیزد، نه ابژه ای که آن را ارضاء کند. زیرا هنگام گرسنگی نوزاد، پستان یا شیشه ی شیر نیاز را موقتن ارضاء می کند. ولی این دو، ابژه های گرسنگی هستند و از نگر روانکاوی نمی توانند نیاز را کاملن ارضاء کند. هنوز سازه های ناشناخته ای در گرسنگی وجود دارد. این سامان جایی است که نیاز از آنجا شکل می گیرد. آنجا پیشانمادین و نمادناپذیر است. هیچ کس نمی تواند بگوید گرسنگی به چه معناست، همان گونه که هیچ کس نمی داند اندوه یا شادی دقیقن چیست. این پدیده ها در سامان واقع جای دارند و به هیچ روی نمادپذیر نیستند.

     واقعیت اجتماعی از راه حذف و نمادینه کردن این سامان پدید می آید. اما همیشه هسته ای از سامان واقع در کار است که از نمادینه شدن می گریزد و همه ی بازنمایی ها و دلالت ها تلاشی برای پر کردن این هسته ی ناشناخته. اگر درباره ی احساس های تنی اندوه یا شادی توافق نکنیم، همه در تنهایی ی ژرفی فرو می رویم. این مغاک نمادگریز، همان سامان واقع است.

     از نگر آسیب شناسی این سامان همیشه از نگر نمادین واپس زده می شود و بیرون از اراده ی ما به گونه ای ناخودآگاه کار می کند. "یعنی به شکل اختلالی در سامان نمادین پدیدار می شود"(هومر،2005).

     برخی از رویدادهای ناگوار، آن قدر باور نکردنی اند که دستگاه ادراک ما در برابر پردازش آن خاموش می شود. از ادراک آن فرو می ماند و آغاز به واپسزنی می کند. آنچه واپس زده می شود همان چیزی است که از ادراکش ناتوانیم. همان چیزی است که امر واقع نام دارد. چیزی نمادگریز. و چون از نمادینگی می گریزد از پردازش باز می ماند. ولی" انسان ها به هر تجربه ای هر قدر هم که دردناک باشد رضایت می دهند به جای این که از فضای آشنای امر نمادین به روان ضربه و خلا امر واقع درافتند"(هومر، 1388). تکرار کردن نشانگان پی تی ای دی[11] همان رضایت دادن به سامان آشنای نمادین است.

   

 

1- 2)  سامان خیالی[12] و مرحله ی آیینه ای[13]

     این مرحله میان شش تا هجده ماهگی رخ می دهد. زمانی که نوزاد هنوز چیرگی کاملی بر اندام ها و حرکت های خود ندارد. زمانی که تن هنوز خود را به گونه ای یکپارچه درنیافته است. ولی سرانجام روشن خواهم کرد که چگونه خواهد توانست تن خود را به گونه ای یکپارچه درک و بر حرکت های خود فرمان براند.

     در آغاز این مرحله هنوز آن حس یکپارچگی نوزاد با جهان، با اوست. هنوز میان تن خود و تن مادر هیچ تمایزی نمی یابد. او خیال می کند جهان، تن اوست. و هنگامی که به جهان می نگرد در اصل به خود می نگرد. از این رو محیط بیرون را آیینه ای می داند در برابر خودش.

     هنوز درک یکپارچه ای از خود ندارد. ولی واکنش های دیگری_به ویژه مادر_به نوزاد، آیینه ای است در برابر او. هنگامی که نوزاد لبخند میزند، مادر هم لبخند می زند. کودک می پندارد که این لبخند اوست. از میان همین کنش و واکنش هاست که نوزاد می پندارد اوست[14] که رفتار دیگری را مهار می کند و بر می انگیزد. نوزاد درمی یابد که دیگری، اوست[15]. در حالی که این همانندپنداری، شناختی است خیالی. این خود نوزاد نیست بلکه تنها تصویر اوست.[16] کیستی و "خود" به جای این که برخاسته از درون ما باشد، برخاسته از وضعیتی است که ما در آن برای نخستین بار خود را از بیرون می بینیم. این محیط بیرونی همان محیطی است که آیینه ی دیگری در آن جای دارد. و اگر خود، همان دیگری باشد، پس ما از بیرون به خود نگاه می کنیم. از جایگاه دیگری به خود می نگریم. نوزاد در این مرحله ی آیینه ای با خیال یکپارچگی تن روزگار می گذراند.

     اگر نوزاد دیگران را همچون سامانی یکپارچه می بیند و از دیگر سوی، "دیگری" بازتابنده ی او باشد، پس نوزاد هم کلی یکپارچه است. ولی این تنها تصویر اوست. این تنها حسی خیالی از یکپارچگی است. به سخنی دیگر، "کودک ناچار است به منظور برخوردار شدن از درکی آغازین از هستی خود به عنوان یک من، با موجودی موهوم که در آیینه می بیند همانندپنداری کند و ناهماهنگی های تن خود را نادیده بگیرد" (مکافی، 1384).

     سامان خیالی مرحله ی درخواست است. در خواست برای به رسمیت شناخته شدن از سوی دیگری[17]. زیرا او درمی یابد که از مادر جدا شده و چیزهایی وجود دارند که بخشی از او نیست. آگاهی به جدایی و وجود دیگری مایه ی حس فقدان در نوزاد است.  تصویر آیینه ای به نوزاد آرامش و در برابر فقدان به وسیله ی دیگری پناه می دهد. خود به دیگری پناه می برد. به سخنی دیگر خود از خودبیگانه می شود. نه از خود بلکه در هستی و ذات خود به دیگری تبدیل می شود. خود، دیگری است. سپس با واژه ی "من" به این دیگری اشاره می شود. از این رو او همان حس یکپارچگی و پربودگی سامان واقع را درخواست می کند. می خواهد توسط دیگری پر شود[18]. مگر دوست داشته شدن و به رسمیت شناخته شدن از سوی دیگری بزرگترین درخواست و دغدغه ما نیست؟

 

     این مرحله با خودشیفتگی آغازین زیگموند فروید در پیوند است: زمانی که سوژه به بدن خود عشق می ورزد. این روی داد، پیش از عشق به ابژه رخ می دهد. هنگامی که نوزاد تصویر خود را در آیینه می بیند شیفته ی تصویر خود می شود. تلاش می کند بر آن چیره و با آن بازی کند. این تلاش همراه با لذت است.

     پدیده ی همانندسازی با دیگری، پدیده ای است بایسته. چرا که بی آن، نوزاد هرگز به درکی از خود به عنوان موجودی یکپارچه نمی رسد. احساس خودی یکپارچه به بهای دیگری بودن این خود[19] می انجامد. کارکرد خود[20] کارکردی خیالی است. جبران است. جبران فقدان. جبران یکپارچگی و پربودگی وضعیت از دست رفته ی سامان واقع. یکپارچگی توهم است. و کارکرد خود، پاسداشت این توهم است. "به سخنی دیگر کارکرد خود نپذیرفتن حقیقت چندپارگی و بیگانه شدگی است"(هومر، 1388).

 

1- 3)  عقده ی ادیپ و فالوس

     پدیده ای که همپای این مرحله رخ می دهد حضور پدر در جفت مادر_کودک است. حضور پدر مایه ی ایجاد تمایز میان مادر و کودک در ذهن کودک خواهد شد. پدر، پیوند مادر_کودک را می گسلد و کودک خود را موجودی جدای از مادر خواهد یافت. این پدیده همان عقده ی ادیپ است. ولی در خوانش لکان، این پدر، پدری واقعی نیست. بلکه نماد، دال و یا نماینده ی قانون است. قانون حد و حدود و باید و نباید را روشن می کند. و نخستین قانون او، قانون منع زنا با محارم است.

     فالوس آلت واقعی نیست. بلکه نماد، دال و یا نماینده ی تفاوت جنسی است. این دال به کودک این قانون را می فهماند که اشیاء با هم متمایزند و به همین دلیل نام های متفاوتی دارند. این نام ها، نماد این اشیاء است.

با کشف نخستین تمایز_تمایز جنسیتی مبنی بر داشتن یا نداشتن آلت_ درون سامان نمادین شده ایم. زیرا سازگار با ساختگرایی سوسور، هر چیز خودش است، چون چیز دیگر نیست. "چیز دیگر نبودن" نشان گر تفاوت ها و مرز ها است.

     سامان نمادین نیز سامان مرز و کران و قانون است. نخستین قانون گزار پدر است. پدری نمادین. "که با اعمال قانون و تنظیم میل در عقده ی ادیپ_مداخله در رابطه ی مادر و کودک_ فاصله ای نمادین میان آن دو ایجاد می کند. "(ایوانز، 1386). کودک پسر هنگامی که با پدر رو به رو می شود، به تفاوت جنسی خود را با مادرش پی می برد. این پدیده، گویای درون شد کودک به جامعه و تمدن است. جامعه ای که بر بنیان توافق بر سر نماد ها _یا تفاوت ها_ سازمان می یابد.

     شگفت آنکه عقده ی ادیپ با بر زبان آوردن نخستین واژگان هم زمان است." آنها همچنین درک کردن معنی برخی از واژگان را آغاز می کنند و در حدود دو سالگی، نخستین واژگان را بر زبان می آورند"(برک، 1389). و این همان زمانی است که کودک می شویم. زمانی که به سامان نمادها درون شده ایم.

 

1- 4) سامان نمادین[21]

     چنان که در بخش پیش گفته شد؛ عقده ی ادیپ دروازه ی سامان نمادین است. سامان نمادین وضعیتی است که ما در آن همچون بخشی از جامعه ی انسانی قرار می‌گیریم. انسان‌ها حتا پیش از تولدشان درون امر نمادین گرفتارند[22]. آن‌ها متعلق به قومیت، کشور، زبان، خانواده‌ای جداگانه و گروهی اجتماعی و اقتصادی و حتا جنسیتی هستند. حتا گاهی پیش از تولد برای آن‌ها نامی هم برگزیده می شود.

     پیش از درونشد به این بخش، اندکی آشنایی با فردینان دو سوسور[23]، رومن یاکوبسن و کلود لوی اشتراوس بایسته است. زیرا لکان با کمک این دیدگاه ها به این نتیجه می رسد که ناخودآگاه ساختاری همچون زبان دارد.

 

در باره ی سوسور:

     اندیشمندان از دیرباز، در پی پرده برداشتن از راز رابطه ی واژگان با واقعیت عینی بوده اند. از نگر سوسور زبان مجموعه ای از لفظ ها نیست که به گونه طبیعی با اشیاء و  پدیده های بیرونی همپوشانی کند. بر بنیان این نظریه، زبان، سامانی از نشانه هاست که هیچ پیوندی با جهان بیرون ندارد. و به گونه ای دلبخواه رفتار می کند. زیرا معنای تخت به دلیل تفاوت آوایی اش با رخت، تولید می شود. کتاب، کتاب است چون کباب نیست. هر چیز خودش است چون چیز دیگری نیست.

     دال، صورت صوتی واژه در ذهن، و مدلول، مفهوم آن در ذهن است. از این رو دال و مدلول هر دو هستندگی ای ذهنی دارند و با شیئ بیرونی پیوندی ندارند. آنچه دال و مدلول را پیوند می دهد، امری است دلبخواه و بی دلیل.

     لکان با دگرگون کردن بخشی از این نظریه، آن را برای روشن کردن دیدگاهش اش به کارگرفت. او دال را برتر از مدلول پنداشت. زیرا در دستگاه زبان هر دال به دال دیگر رهنمون می شود نه به مدلول. درست مانند واژه نامه که هر واژه به چند واژه ی دیگر راه می یابد و دوباره هر کدام به چند واژه ی دیگر. از این رو دال نقش بیشتری در دلالت دارد.

     لکان چنین نتیجه گرفت که میان خودآگاه و ناخودآگاه سدی وجود دارد که دلالت را از معنادار بودن دور می کند. در واقع دال در ناخودآگاه عمل می کند و مدلول در خودآگاهی.  

 

در باره ی رومن یاکوبسن[24]:

     لکان سازگاری بسیاری میان دو آرایه ادبی استعاره[25] و مجاز[26] با دو رویاکار جا به جایی و فشرده سازی یافت.

     جابجایی یا استعاره فرایندی را توصیف می کند که به دست آن، معنا از یک نشانه به نشانه ی دیگر منتقل می شود. برای نمونه جابجا شدن چشم انداز غروب با مرگ.

     در فشرده سازی یا مجاز با کمک جزئی از یک تصویر همه ی تصویر را منتقل می کنیم. در واقع همه ی تصویر در جزئی از آن فشرده می شود. مانند سقف که مجاز از خانه است.

     لکان از این دو فرایند جابجایی و فشرده سازی و همانندیشان با استعاره و مجاز در زبان نتیجه می گیرد که "ناخودآگاه ساختاری همچون زبان دارد"(هومر،1388) و سازگار با استعاره و مجاز رفتار می کند.

 

در باره ی کلود لوی اشتراوس[27]:

     او در پژوهش نامی خود_ساختارهای ابتدایی خویشاوندی_نظام های ازدواج و خویشاوندی جوامع بدوی را واکاوید. آنچه در این ساختار مایه ی شگفتی است مبادله ی زن ها نیست، بلکه شیوه ی تبدیل زن ها به نشانه ها و عملکردشان در چارچوب نظام تبادل نمادین است. "مبادله ی زن ها مانند زبان کار می کند"(هومر،1388) نظامی که کاربران فردی به آن ناآگاه اند ولی پیروی نکردن از آن هم ممکن نیست. به سخنی دیگر ساختاری ناخودآگاه در کار است که موقعیت های اجتماعی مردم را تعیین و روابطشان را تنظیم می کند بی آنکه باخبر باشند"(هومر1388).

      آن چه در این پژوهش لکان را متاثر می کند، داد و ستد افراد واقعی نیست، بلکه فرایند تبادل نمادین است. این کارکرد نمادین در همه ی رویه های زندگی ما کارگر است. ما جزء منفرد و کوچکی از یک ساختار هستیم، بی آنکه به ساختار آگاهی داشته باشیم.

 

      اکنون برایند این سه نظریه را می توان در سامان نمادین لکان یافت. ناخودآگاه فرایندی از دلالت است که از مهار ما بیرون است. ناخودآگاه دربردارنده ی دال ها_ یا دلالتگر ها_ است. "ضمیر ناآگاه و تظاهرات آن در واقع مبتنی بر سلسله ی زنجیری است که میان اسم های دلالت_ یا دال _ موجود است؛ بی آنکه در چنین سلسله ای مدلولات یا مراجع خارجی آنها سهم مهمی داشته باشد"(موللی، 1383).

     چنان که پیداست دال ها چیزی جز صوت ها نیستند. این صوت ها وسیله ی میل است. چرا که آدمی از راه فهم این صوت ها است که میل را_با ابراز آن در چارچوب واژگان_ فراوری می کند.

     لکان ناخودآگاه را کلام دیگری بزرگ[28] می نامد. دیگری بزرگ زبان است. دستگاهی از نمادها که هیچگاه سوژه های منفرد نمی توانند تمامیت اجتماعی و نمادینی را که جهانمان را می سازد، درک کنند. بلکه هر سوژه منفرد جزئی از آن را تشکیل می دهد و همواره زیر تاثیر ساختاری است که به آن آگاهی ندارد. آن تمامیت بر ما سوژه ها نیرویی ساختار دهنده اعمال می کند. این همان ناخودآگاه است. ناخودآگاهی که ساختاری مانند زبان دارد. و زبان، همان وسیله ای که برای ابراز میل[29] باید آن را فراگرفت. میل خود همان میل دیگری  است. زیرا این سامان از پیش آماده و بیگانه با ماست. زیرا مرده ریگ دیگری است. همان وسیله ای که دیگری برای ابراز میل، آن را آموخته.                 

 

1- 5)  دیگری کوچک

     دلالت بر دیگری های خیالی دارد. همان دیگری های مرحله ی آیینه ای. به آن همچون بازتاب خودمان_که حس موجودیت کامل را در ما ایجاد می کند_نگاه می کنیم. دیگری کوچک، پیش از مرحله ی آیینه ای همان not me است. و در گذار از این مرحله به me تبدیل می شود.

 

1- 6)  ابژه ی کوچک [30] a

     بیانگر فقدان در سامان نمادین است. فقدان در دیگری بزرگ. زیرا باشندگی نماد به معنای پذیرش نبود شیئ است. سامان نمادین بر پذیرش فقدان و غیبت شیئ از راه حضور و به کاربردن نماد استوار است. واژه هم گونه ای نماد است. و این ابژه ی کوچک، می تواند پدیده هایی مانند مهرورزی، دارایی، دانش، رشته ی تحصیلی، سگ خانگی و ... نمود یابد. چنان که در بخش های پیش گفته شد؛ واقعیت اجتماعی از راه حذف و نمادینه کردن سامان واقع پدید می آید. اما همیشه هسته ای از سامان واقع در کار است که از نمادینه شدن می گریزد. چیزی که همیشه در جست و جوی آنیم و نمی دانیم چیست. تا به هدف خود می رسیم، هدفی دیگر را بر می گزینیم. زیرا این ابژه ی کوچک هیچگاه میل را ارضاء نمی کند. زیرا هنگامی که فقدان را حس می کنیم، میلی شدیدی به بازگشت به سامان سرشار واقع نمایان می شود. این میل همان میل به این ابژه ی کوچک است. "آن هرگز به دست نمی آید. ابژه ای که میل به آن گرایش داشته باشد، علت میل است. هر ابژه ای که میل را به جریان می اندازد ابژه ی کوچکa  است"(ایوانز، 1386). "میل به بیان دقیق، فاقد موضوع است. میل عبارت است از میل به چیزی که گم شده است"(هومر، 1388).

     این ابژه در سمینارهای دهه ی شصت، به عنوان پس مانده ی سامان واقع، پس از ورود به سامان نمادین معرفی شد_یعنی لایه یا گوشه ای از سامان واقع که از نمادینه شدن گریخته است.

 

 

2) ژولیا کریستوا[31]

     بیش از هر کس از ژاک لکان تاثیر پذیرفت. کریستوا که در بلوک شرق دانش می افزود، آثار فرمالیست های روس[32] را می شناخت. هنگامی که نامه ی دکتری اش را در باره ی رمان نو فرانسه[33] به پایان رساند، با خبر شد که از بورس تحصیلی دولت فرانسه بر خوردار شده است. او از متفکرانی چون گلدمن[34]، رولن بارت[35]و میشل فوکو[36] تاثیر پذیرفت.

     کریستوا پس از پایان نامه ی دکتری اش در باره ی رمان نو، آغاز به نگاشتن کتابی کرد که مهمترین اثر اوست: انقلاب در زبان شاعرانه. کتابی که به جنبه ی دلالتی شعر نگر دارد و استواری دلالت نمادین و منطقی را در هم فرو می شکند. دلالت به دو شیوه رخ می دهد:

 

2- 1)  دلالت نشانه ای[37]

کریستوا با توجه به آثار آوانگارد دهه ی شصت فرانسه فرضیه ای را پیش کشید. فرضیه ی انقلاب در زبان شاعرانه. "این آثار دربردارنده ی عناصری هستند که تصوری را که ما از معنادار بودن متن ها داریم، در هم می شکند" (مکافی، 1384).

     معنا همیشه به دست دلالت های روشن، و با واژگانی که به روشنی بر اشیاء و اندیشه ها دلالت دارد ساخته نمی شود. بلکه تا اندازه ی بسیاری به دست سویه های هیجانی و شاعرانه ساخته می شود.

     این گونه معنازایی ها، به زبان شعر کرانمند نمی شود. بلکه "در نحوه ی تلاش انسان های معمولی برای بیان خویشتن نیز حضور دارد"(مکافی، 1384). همه تلاش ما برای انتقال پیام به گونه ای روشن و دستورمند، صرف زدودن عناصری می شود که دستور زبان و صراحت را بر هم می زند. این عناصر عاطفی و نادستورمند مایه ی دلالتی می شود که نشانه ای نام دارد. دلالت نشانه ای زبان را از حالت مردگی بیرون می آورد. دلالت نشانه ای دم مسیح در زبان است.    

     دلالت نشانه ای چیزی جز آزاد سازی رانه های و انرژی های درونی در زبان نیست. مانند دریافت هیجان[38] خشم در سخنی که میان واژگان مکث وجود دارد و بیشتر هجا ها کوتاه است. چنین پدیده ای در شعر، موسیقی، رقص، آیین و روانگسستگی نمود بیشتری می یابد. استفاده از زبان در زمینه های اجتماعی[39]، معمولن با سرکوب رانه ها و انرژی های درونی همراه است. یعنی در گستره های، که فراروی در زبان مایه ی بر هم زدن سامان اجتماعی[40] می شود. دلالت نشانه ای پیرو قوانین زبان نیست. دلالت نشانه ای دلالتی است که انرژی تن و عواطف را به زبان راه می دهد. همه ی ما هنگام نیوشیدن موسیقی، گاهی حس می کنیم که ملودی با ما سخن می گوید.

 

 

2- 2)  دلالت نمادین

     بر عکس، دلالت نمادین شیوه ای از دلالت است که بر زبان به عنوان دستگاهی از نشانه های کامل و تعریف شده مبتنی است. "شیوه ای که موجودات سخنگو به وسیله ی آن می کوشند معنا را تا جایی که ممکن است با کمترین ابهام بیان کنند. بهترین نمود آن را در زبان دانشمندان و منطق دانان می توان یافت"(مکافی، 1384).

     دلالت نشانه ای می تواند همچون شیوه ی از بیان پنداشته شود که بر خاسته از ناخودآگاه است در حالی که بیان نمادین بر تلاش خودآگانه ی فرد برای کاربست دال و مدلول تغییرناپذیر، مبتنی است. ما در بیان نمادین به هیجان، رانه و انگیزه های خود _سازگار با نظم و قانون جامعه_ کران می بخشیم.

    

     هنگامی که فرایندی دلالتی در میان باشد، کارکرد زبان در انتقال معنا به دو شیوه خواهد بود: 1) زبان به عنوان انگیزش یا به گونه ای دقیق تر: تخلیه ی رانه ها در زبان. 2) زبان به عنوان بیان روشن و دستورمند معنا."ما واژگان را یا به این خاطر که چیز ها را روشن و شفاف بیان می کنند برمی گزینیم یا به این خاطر که عاطفه و رانه های ناخودآگاه را بیان می کنند"(مکافی، 1384).

     هیچ اثری را نمی یابیم که بیانش، سراسر نشانه ای یا سراسر نمادین باشد. هر دو دلالت در اثر[41] وجود دارد. ولی با چیرگی یکی از آنها_یعنی دلالت نمادین به واسطه ی کاربست منطقی از واژه ها و دلالت نشانه ای به واسطه ی آزادسازی عاطفه. جالب این که در طی فرایند دلالتی، قطب نشانه ای و قطب نمادین در یکدیگر می آمیزند_ "قطب نشانه ای[42] انرژی اش را در قطب نمادین[43] تخلیه می کند."(مکافی، 1384)

     آن انرژی ای که امر نمادین صرف معنادار کردن سخن می کند، از امر نشانه ای تامین می شود. اکنون می توان وجود حیاتی این انرژی_یا به تعبیر فیزیکیش این نیرو_را برای جاری ساختن زبان، دریافت. اگر نیرو نبود ما سخن را جاری نمی ساختیم. اگر سخن را جاری نسازیم، معنا هیچ گاه در نمی گیرد.

 

 

2- 3)  کورا[44]

     جهانی را بپندارید که هنوز به دست نمادها، دور و تهی نشده اند. جهانی مادرانه. کورا از نگر مادرانگی، یگانگی و وفور با سامان واقع لکان همپوشانی دارد. نوزاد از فرق بزرگی که با جهان دارد ناآگاه است.

از نگر کریستوا کورا نشانه ای است_ سوژه پیش از این که زبان را به گونه ای نمادین[45]به کار بگیرد، انرژی خود را با لحن ها و اطوار رها می سازد.

     "اندیشیدن او، صوتی یا با تقلید از طنین گفتار مادر و پدر انجام می گیرد" (مکافی، 1384). روی هم رفته، معنای پدیدآمده در جو کورا، نشانه ای است_ "بازآوایی ها، زبان پریشی ها، ضرب آهنگ ها و طنین های بیان نزد نوزاد" (مکافی، 1384) که هنوز راه کاربست دستورزبان و واژگان را برای ارجاع به اشیاء  را نیاموخته.

     کورا سرشار از انرژی و رانه های تن است. تنی که هنوز یکپارچگی نیافته. رانه هایی که در تنی جداجدا جریان دارند و "در طول رشد سوژه بر بنیان محدودیت هایی[46] که از سوی خانواده و ساختار اجتماعی بر تن فرومی افتد، سازماندهی[47] می شود"(مکافی، 1384). فضا، جو یا ظرف کورا به دست همین توده های انرژی[48] ساخته می شود. جوی که شکل می گیرد یک کلیت بیان نشدنی است.

     کلیت است؛ زیرا سوژه میان تن و جهان فرق نمی نهد. و بیان نشدی است؛ زیرا زبان، هنوز مقوله هایش را بر جهان فرونیانداخته است.

     هنگامی که نوزاد، کودک می شود_یعنی به دلالت نمادین راه می یابد،امر نشانه ای هنوز در دلالت های نمادینش زنده می ماند.

 

2- 4) گسست نهاده ای[49]

     نوزادی که در کورا غوته ور است، هنوز نمی داند یک واژه یا گزاره می تواند معنا داشته باشد و به چیزی اشاره کند. این آگاهی هنگامی روی می دهد، که فرق خود با جهان پیرامون را کشف کند. او در می یابد که واژگان می توانند برای اشاره به چیزهایی که او نیستند به کار رود. کریستوا این پدیده را گسست نهاده ای می نامد.

     کودک خیلی پیشتر از این که بتواند واژه ها در جمله بگنجاند، این پدیده را درمی یابد. زیرا پیش از سخن گفتن، نوزاد به فرایند واج سازی درون می شود. از نگر کریستوا، خود این واج ها به تنهایی می تواند یک اسناد را ایجاد کند. کودک با تقلید صدای گربه، گربه را به عنوان چیزی بیرون از خودش تایید می کند. ما مرحله ی نهاده ای را به عنوان جایگاه دیگری و پیش شرط دلالت_یعنی پیش شرط استقرار زبان_در نظر می گیریم"(مکافی، 1384).

گسست نهاده ای دلالتی است که از نگر مفهومی میان نشانه و نماد ایستاده است. دلالت نهاده ای آغاز دلالت نمادین_ یعنی کاربست آن به عنوان دستگاهی دستورمند_ است. دلالت نهاده ای نخستین پیامد کرانمند و قانونمند کردن رانه و کورای نشانه ای است. دلالت نهاده ای مرحله ای است که فروید، ادیپی[50] و لکان، آیینه ای می نامد.  

گسست نهاده ای به گونه ای همان گسست میان دال و مدلول است. با کاربست دستورمند ترین و نمادین ترین زبان هم به دشواری می توانیم میان یک صوت و معنایی_که می خواهیم بر آن دلالت کند_پیوند برقرار کنیم. "تصویر آوایی نمی تواند کاملن از جنبندگی نشانه ای اش_مفهوم عاطفی هم آوایی و طنین یک واژه_خلاص شود"(مکافی، 1384).  

 

 

بازنمایی نهاده

در متن های آسیب شناسی روانی، هنگامی که به روانگسستگی بر می خوریم، روانشناسان را بر آن می بینم که، سخن اسکیزوفرنیک نامعناست و هیچ پیوندی منطقی میان گزاره ها وجود ندارد.

     در حالی که چنین چشم داشتی از سخن اسکیزوفرنیک نابجاست. زیرا سخن آنها از نگر نمادین واپاشیده و آشفته است، نه از نگر نشانه ای. چنان که گفته شد بخش چشمگیری از معنا از راه دلالت نشانه ای واگذار می شود.

     و سرانجام بنیانی نظری و راه چاره ای فرا روی شما خواهم نهاد تا بتوانیم با اسکیزوفرنیک های پارسی زبان، همدردی کنید.

 

بخش سوم

چارچوب پژوهش

     در پژوهش كنوني بر بنيان پژوهش کتابخانه ای و یک موردپژوهی _ به دلیل همانندی زبان کودک و اسکیزوفرنیک _ به بررسي خاموشی و زبان اسکیزوفرنیک پرداخته شده است.

     چنان که گفته شد زبان در گسستی میان زبان و بی زبانی نمادین که گسست نهاده ای نام دارد آغاز به نمادین شدن و دلالت به شیوه ی نمادین می کند. پیش از این دوره دلالت بیشتر نشانه ای است. از این رو زبان کودک جایگاه شایسه ای برای پژوهش در زبان نماد زدوده ی اسکیزوفرنیک است.

     آنچه بیرون از کتابخانه مورد پژوهش است، کودکی است دوساله. سخن این کودک در جایی که گسست نهاده ای یا مرز آغاز عقده ی ادیپ نام دارد مورد مشاهده ی طبیعی واقع شده. روایت او از جهان در پاره ای از موارد از نگر زمانی، خطی نبود. این رویداد در گاه هیجان شدت می یافت.

     از دیگر سوی هنگامی خاموشی را مشاهده می کردم که مادر غایب بود. یعنی مادر یا در خانه باشنده نبود یا به کودک بی اعتنا بود.

     از دیگر نمونه های آشفتگی زبانی در کودک را که بی مانند به زبان اسکیزوفرنیک نیست می توان در مکررگویی و درجا زدن به آشکارترین شیوه هم از نگر چشم طبیعی و هم از نگر چشم تئوریک مشاده کرد. به این نمونه ها در بخش هایی به همین نام در زیر پرداخته شده است.

     کتابخانه کمک بسی به من نکرد. شگفت آنکه هنوز هیچ اثری از لکان به پارسی برگردانده نشده است. و از کریستوا تنها یک مقاله به نام سلانیه یا اندوه ایلیاتی گری. در این میان با بررسی زبان پسرخاله ی دوساله ام و سنجش آن با زبان اسکیزوفرنیک، در دیگری برای پیشرفت این پژوهش باز شد. نیمی از حجم این پایان نامه را _ به دلیل نابسندگی گرفتگاه _ مقدمه چینی ها و نتیجه گیری های شخصی نگارنده تشکیل می دهد.

 

  

 

 

بخش پاياني

بحث و نتيجه گيري

علت یابی نهاده

     زمان بسیاری است که سخن اسکیزوفرنیک را به گسسته گویی، واژه سازی، درجازدگی، مکررگویی و تداعی آوایی فروکاهیده اند. در بخش پیشرو برآنم که یک یک این پدیده ها با کمک لکان و کریستوا روشن کنم.

 

 

 مالیخولیا اندوهی است ناگفتنی

      به زمانی باز می گردیم که کودک دوگانگی خود و مادر را دریافته است. زمانی که مادر را به عنوان ابژه و چیزی جدای از خود پذیرفته است، زبان را آموخته و از شیر گرفته شده. اگر در این زمان، مادر نهان گردد؛ فقدانی رخ می دهد که در روانکاوی ملانی کلاین[51] مایه ی افسردگی ابژه ای است. افسردگی ابژه ای، پساادیپی است. "وقتی نوباوگان شش تا هشت ماهه به مدت درازی از مادرشان جدا می شوند، حالتی از بی احساسی، بی حالی، کاهش وزن، آمادگی بیشتر برای بیماری های جدی کودکی و حتا مرگ رخ می دهد. بازگشت مادر یا جانشین کردن مادری دیگر این آثار را تغییر می دهد"(روزنهایم، 1386).

     اینک به دوران پیشاادیپی باز می گردیم. زمانی که نوزاد دوگانگی خود و مادر را درنیافته است. زمانی که هنوز مادر را به عنوان یک ابژه و جدای از خود نشناخته است، زبان نمادین را نیاموخته و از شیر گرفته نشده. اگر در این زمان، مادر نهان گردد؛ فقدانی رخ می دهد که در دیدگاه کریستوا مایه ی افسرده گی خودشیفته وار است. این روی داد در مرحله ی دهانی فرویدی قرار می گیرد. زمانی که نیروی لیبیدو بر تن خود سرمایه گذاری می شود. و توجه نوزاد به تن خود است. کودک به تن خود مهر می ورزد. این فقدان  پیش از مرحله ی گسست نهاده ای رخ می دهد. زمانی که نمی داند چه چیزی از دست رفته است. زیرا زبان را نیاموخته و هیچ تفاوتی میان مادر و کودک وجود ندارد. زمانی که در کورا شناور است.

     "و اینک کودکی را تصور کنید که مادرش را از دست داده است. شاید در یک تصادف کشته شده یا در بیمارستان بستری است و یا به افسردگی دچار گشته است. مادر پیش از آن که نوزاد او را به عنوان دیگری[52] بشناسد، نهان می گردد. کودک از فقدانی رنج می برد که قادر به ابراز آن نیست"(مکافی، 1384). او احساس تهیگی، ناکاملی و سوراخ سوراخ بودن دارد ."در واقع فقدانی که او از آن رنج می برد فقدان بخشی از خود او بوده. زیرا او پیش از آن که میان خود و مادر تفاوتی بگزارد، این فقدان بخشی از خودش به شمار می آید. این آسیب خود را_به شکل زبانی_ از راه فروپاشی تواناییش در نماد پردازی و نامیدن آشکار می سازد"(مکافی، 1384). این همان خاموشی[53] مالیخولیایی است. همان پدیده ای که کریستوا برای روشن کردنش می گوید: مالیخولیا اندوهی است ناگفتنی.

     کریستوا بر این باور است که شاید این آسیب بهبود یابد و دوران کودکی او عادی سپری شود ولی در حدود بیست سالگی ممکن است به افسردگی[54] سختی دچار شود. یک افسرده ی مالیخولیایی چگونه اندوه ناگفتنی اش را در سامان نمادین و اجتماع جای دهد؟ با کدام دلالت اندوهش را بنماید؟ سخن گفتن درباره ی چیزی[55] که نیست و نمی دانیم چیست، پیامدی جز خاموشی ندارد. هر چند این خاموشی می گوید از نبودن چیزی که نمی دانیم چیست. در حالی که برای پر و کامل بودن، به آن چیز سخت نیازمندیم.

       "خودشیفته ی افسرده، سوگوار یک ابژه نیست. بلکه سوگوار یک چیز است"(مکافی، 1384). اینک اگر این چیز را، این رد را همان پسماند های سامان واقع بدانم، تاثیر لکان بر کریستوا را دریافته ایم.

     در افسرگی اساسی[56] و نشانگان منفی اسکیزوفرنیا این خاموشی رخ می نماید. هر چند از نگر کریستوا چنین افسردگی ای روان پریشانه است تا روان نژندوار.

     به مردی افسرده بیندیشید که نه می خود و نه می نوشد، نه پیوند[57] برقرار می کند و نه می جنبد. آیا او مردی نیمه جان نیست؟ گویا او به اندازه ی کافی وجود ندارد. مفقود است. بخشی از هستی او غیب شده. و شگفت این که " این ملالت[58] می تواند به صورت دلتنگی شدید، ... پدیدار شود" (هالجین، 1388).

      با استفاده از واژگان لکانی، افسردگی خودشیفته وار را می توان_میل ارضاء نشدنی سوژه به ابژه ی کوچک a دانست. فقدان بخشی از سامان واقع و کورای نشانه ای در هستی ما، که پس از درونشد به سامان نمادین به صورت ردی جبران ناپذیر به جای می ماند. این رد[59]، در زبان به صورت خاموشی، نمود می یابد. " ژرار دو نروال در یکی از آثار خود از مردی سخن می گوید که خورشید سیاه مالیخولیا را درون خود دارد. معمای دیوانگان نیز همین است که در جست و جوی چیزی هستند که دست نیافتنی است... و چنین عشقی است که همه ی قوائد و قوانین مرسوم جامعه[60] را نادیده می گیرد"(دوسیوری، 1385).  

     دوسیوری از عشق در کنار مالیخولیا سخن می گوید. باهمایی عشق و مالیخولیا نشانگر همبستگی یا حتا علت و معلول بودن این دو است. عشق علت مالیخولیا است. نوزاد پیش از شناخت مادر به عنوان ابژه[61] ای جداگانه به او عشق می ورزد. اگر در این مرحله فقدانی رخ دهد، کودک قادر نیست چیزی را که از دست داده بر زبان آورد. خاموشی مالیخولیایی پیامد شکست عشقی از مادر پیشانهاده ای است. "افسرده ای که آشکارا از چیز محروم مانده است، در پی ماجراها و عشق های همواره سرخورده اش پرسه می زند؛ یا گوشه می گیرد و پریشان و زبان پریش با چیز بی نام و نشان اش تنها می ماند" (مکافی، 1384).

     پیش از همه، عبارت"ماجرا ها و عشق های همواره سرخورده اش" جلب توجه می کند. آیا این ماجراها و تلاش های بیهوده نمودی از حرکت میل بی موضوع نیست؟ آیا در جست و جوی ابژه ی کوچک a، یا یادگار سامان واقع نیستیم؟ آیا این سرخوردگی به معنای ارضاء نشدن میل توسط ابژه های کوچک a نیست؟ ناگفته نماند که این ابژه ی کوچک مفقود، نزد افسرده ی خودشیفته، آن قدر بزرگ هست که به بزرگ ترین ابژه ها هم خرسند نگردد.  

     دوم این که: از نگر لکان همه ی ما فقدان را سرانجام از راه زبان جبران می کنیم. مرد، چیزی مبهم، بی نام، صورت ناپذیر و بی نهایت مطلوب را از دست داده است. از این رو، آن مرد به سختی سخن می گوید. آن مرد خاموش است. به سخنی دیگر، زبان برایش تنگ است.

     گذشته از فقدان و تهیگی، خاموشی بیانگر لایه های دست نیافتی و نمادناپذیر هستی همه ی انسان ها است. چرا گاهی نمی توانیم خوابدید های خود را واژه مالی[62] کنیم؟ راه یافتن خوابدیدهای بیان نشدنی به زبان نمادین، یا برابر خاموشی است یا گفتاری آشفته و نامعنا_ مانند: "داشتم در خواب یک نقاله را با آبشار اندازه می گرفتم چون کسی مرا از آن پایین صدا می زند. متوجه می شوید؟ توضیح دادنش سخت است[63]."

     خاموشی، بزرگ ترین گونه ی توقف کلام است. زیرا جهان بزرگی را از دست داده ایم. جهانی که در برابر بزرگی اش دهانمان باز می ماند_بی آنکه حتا یک واژه شنیده شود.

مارگریت دوراس[64] در رمان مشهور خود _" شیدایی لول.و.اشتاین"، از تهیگی و تنگی زبان این گونه سخن می گوید: "... اندوه عمیق و شادی بی حدشان در هم آمیخته بود، آن قدر که اندوه و شادی معنای واحدی پیدا کرده بود، ولی لفظ بر زبان آوردنی نبوده، دلیلش هم فقدان یک کلمه بود. به دلیل علاقه ام به لول، دلم می خواهد خیال کنم که علت سکوتش در زندگی این است که باور کرده است که آن کلمه، همچون فضایی نورانی، وجود دارد. فقدان آن کلمه لول را به سکوت واداشته است."

 

من تنها گواه خویشتنم

"همه چیز عجیب است."

"یعنی چگونه است؟"

و اسکیزوفرنیک پاسخ می دهد:" کفش هایم با زمین وفق داده می شود در حالی که من شنا نکرده بودم. چون جوراب، آب را لیز می کند."

     این سخن و ادعای معمول اسکیزوفرنیک ها است: همه چیز عجیب است. منطق روایت یک اسکیزوفرنیک با منطق روایت بیشترینه ی جامعه بسیار متفاوت است. بیشتر افراد بر نماد ها و واقعیت ها توافق همگانی دارند. در این میان، کسی که این توافق را در نمی یابد، یا روانپریش است یا تبهکار. یکی روانه بیمارستان روانی و دیگری روانه ی زندان می شود. خوابیدن روی تخت، فرق بسیاری با ایستادن پشت میله ها ندارد.

     اینک به تجربه های عجیب اسکیزوفرنیک ها می پردازیم. تجربه ای فرا رفته از نماد ها. تجربه ای در لایه های سامان واقع آدمی. تجربه ای در جهانی آشوبناک که مقوله های زبانی فروافتاده بر فرایند های آشوب، دیگر اعتبار ندارند. زیرا اسکیزوفرنیک ها در انزوای پیش نشانه ای[65] شروع به درک جهان به گونه ای فاصله گرفته از قرار دادها می کنند. آیا ابراز تجربه ی جهان به شیوه ای فردگرایانه، به گفتار آشفته و گسسته گویی[66] نمی انجامد؟ آیا فراروی در زبان و  واژه سازی[67] پیامد و فراورده ی تجربه ی این جهان عجیب نیست؟ اگر چنین تجربه های نمادگریز را به سامان نماد راه دهیم_ یعنی یک بی نظمی  پیچیده[68] را به نظم ساده و منطقی سامان نماد تبدیل کنیم _ بی گمان به آشفتگی در گفتار می انجامد. زیرا زبان تنگ است. سامان نمادین زبان دیگری بزرگ است و هیچ گنجایشی برای نمایاندن تجربه ی سامان واقع منفرد نخواهد داشت. بی گمان از زبان نمادین فراروی می کند. دلالتش نشانه ای است_ به همین دلیل است که  پدیده هایی چون پژواک کردار[69]، بی حرکتی جنبشی[70] یا فعالیت         

حرکتی مفرط و بی هدف[71] کاتاتونیک با روانگسستگی همراه است. زیرا هنگامی که انرژی رانه ها از راه نماد، رهاسازی نشود، به دلالت نشانه ای و حرکات تن راه خواهد یافت. حتا اگر بخواهیم چنین جهان مقوله بندی نشده ای را به زبان بیاوریم باید از نماد هایی بهره ببریم که دلالتشان نمادین نیست. این جاست که سخن آشفته، نمود می یابد.

     چنین جهان مرموز و عجیب را می توان در خواب هم تجربه کرد. همان خوابی که در بخش پیش از آن سخن رفت و در سامان نمادین به آشفتگی انجامید." هنگام خواب دیدن به جهان واقعی پشت می کنیم و بدین ترتیب شرط لازم برای پیشرفت سایکوز حاصل است"(سامی، 1350). سامان بخشی از هستی ما هنوز واقع است. هنوز به سامان نمادین راه نیافته. دلالتش هنوز نشانه ای است. به سخنی دیگر ناخودآگاه است. و مگر نه آن که “خواب، شاهراهی است به سوی ناخودآگاه”[72]. و " ناخودآگاه نه بدوی است، نه غریزی. بلکه بیشتر چیزی که وقتی زبان منسجم مختل می شود روی می دهد"(ایستوپ، 1382)

 

بازگشت به روانگسستگی  

     از نگر روانکاوی آنچه مایه ی پدیدآیی این بیماری شگفت انگیز می شود، بهره ی افراطی از سازوکار بازگشت[73] است. ما چه نیازی به بازگشت داریم؟ "در سازوکار واپس روی، فرد به دوره ی پیشین زندگی که خوشایند تر و کامروا و بی اضطراب بوده، بازگشت می کند" (شولتز، 1387). فرد با نمودن رفتار های کودکانه و وابسته به یکی از نخستین مراحل رشد باز می گردد. پس تنها یک فشار نیرومند روانی نیاز است تا دوباره کودک شویم. اگر فرد به دوره ی پیشاادیپی یا پیشانهاده ای واپس رود، این بازگشت خود را در ریخت زبانی نشان می دهد. آن هم زبانی کودکانه و آشفته. زیرا جهان مقوله بندی نشده و رنگها با وجود تفاوتشان در هم آمیخته اند.

     این زبان کودکانه در گسست نهاده ای، آشفته است. آیا تاکنون به شیوه ی روایت یک کودک از رویدادی، دقت کرده اید؟ این سخن کودکی است که افتادن توپ در خانه ی همسایه را روایت می کند:" افتاد. توپ بیاره. پاش خورد. از رو دیوار. زنگ زد. فرنوش ... در وا شد. انداخت. به من خندیدیم.[74] ". سیر زمان خطی و منطقی نیست. او گمان می کند آنچه در ذهن دارد، در ذهن ما نیز هست. مگر نه این که ما نمی دانیم در ذهن یک اسکیزوفرنیک چه می گذرد. مگر نه این که هر دوی آن ها در بکار بردن نماد ناتوانند و دلالت سخن شان نشانه ای است.

     برای استوار کردن این بازگشت به دوران پیشاادیپی یا پیشانهاده ای می توان به چند نشانه در نشانگان اسکیزوفرنیا نیز اشاره کرد:

 

_مسخ شخصیت[75]

"احساس می کنم این دست مال من نیست".

پدیده ای که در آن من هماهنگ و سازگار با تن، تکه پاره می شود. حتا گاهی تا مرحله ای پیش می رود که ادعا می کند:" انگار من وجود ندارم." آیا این بازیابی همان من پیشین _پیش از یکپارچه شدن_ نیست؟ هنگامی که هنوز نمی توانیم حرکت اندام ها را با هم هماهنگ کنیم و انگاره ای یکپارچه از تن خود نداریم. در چنین وضعیتی اگر کودک می توانست سخن بگوید، آیا با تردید نمی پرسید:"این دست من است؟"

_مسخ واقعیت [76]  

در نگر روانکاوی این "من" شخصیت است که با واقعیت در پیوند است. به سخنی دیگر به واقعیت آگاه است. اگر "من"در جایگاهی قرار گیرد که ناگزیر از به تاخیر انداختن نیاز باشد، از راه خیال پردازی[77]، به خود پناه می دهد. آیا بهره ی افراطی از این سازوکار مایه ی پدیدآیی توهم[78] نمی شود؟ یعنی رسیدن به جایگاهی که "من" دیگر نمی تواند تفاوت واقعیت و خیال را دریابد.

     ملانی کلاین بر این باور است که نوزادان در پنج تا شش ماه نخست، زندگی خیالی فعالی دارند. به گونه ای که با تصور کردن شیئ مورد نیاز، ارضاء می شوند. " این خیال پردازی ها که کلاین آنها را اشیاء درونی نامید، واقعی و روشن هستند، زیرا کودکان نمی توانند دنیای واقعی را از خیالی تشخیص دهند"(شولتز، 1387). آیا اسکیزوفرنی بازگشت به این زندگی خیالی نیست؟  

 

 _درجازدن[79] (برخیز پدر نمادین ما !)

     روانشناسان "من"، مادر را به عنوان ابژه در کانون رابطه ی دوتایی مادر_کودک قرار می دهند. این درحالی است که لکان بر پدر، به عنوان جزء سوم این رابطه، پا می فشارد. لکان بر این باور است که نوزاد از این راه از روانپریشی رهایی می یابد و به سامان نماد ها و قرارداد ها و جامعه درون می شود. "او نماینده ی نظم اجتماعی به معنای واقعی کلمه است"(مکافی، 1386). "این غیاب پدر نمادین است که مشخصه ی ماهیت ساختار روانپریشی است"(مکافی، 1386).

     ناگفته پیداست که این پدر، پدری واقعی نیست. یک کارکرد است. و کارکردش چیزی جز قانون گذاری نیست. او با قانونش تفاوت ها، یا به سخنی دیگر، نمادها را فراروی کودک می نهد." کارکرد حقیقی پدر... اساسن متحد کردن میل و قانون است"(مکافی، 1385).

     روانپریشان تبهکارانی نمادین هستند. تبهکاران سامان نمادین کسانی هستند که پدر در زبانشان جایگاهی ندارد یا پدر را از جایگاهش فروکشیده اند. پدر که نباشد، زبان دستور ندارد. معنای واژه ها در واژه نامه یافت نمی شود. دلالت، نمادین نخواهد بود. پدر که نباشد، معنای واژه ها متفاوت نخواهد بود. واژه ها از مدلول خود می گسلند. هر چند واژه هایی را  آموخته ایم و این واژه ها دال های بی مدلول یا ناهماهنگ با مدلول است.

     تکرار بیمارگون یک فکر یگانه که از نگاه بالینی با ثابت ماندن بر روی چند واژه یا گزاره ادامه می یابد، درجازدن نامیده می شود.

- این تخت توست؟

- بله

- چرا مرتبش نکرده ای؟

- بله

- کی از خواب بیدار شدی؟

- بله

     تفاوت ها در سایه ی غیاب پدر از میان می رود. در هر روی اگر پدیدار پدر مایه ی ایجاد تفاوت ها و نمادها می شود، ناپدید شدنش مایه ی گسست دال از مدلول و سراجام گسست او از سامان نماد به بیمارستان روانپزشکی است. چنین کودکی که پیوند دال و مدلول، هنوز برایش سست است. کودکی که واژه های انگشت شماری را آموخته، گاهی در پاسخ پرسش در جا می زند:

- منو دوس داری؟

- نه

- فرنوش رو دوس داری

- نه

- شهربازی دوس داری؟

- نه[80]

 

_مکررگویی[81]

     هنگامی که کودک، تنها بازی میکند، بار ها شنیده ایم که با خود حرف می زند یا صدایی گسیل می کند. این صداها در بیشتر مواقع از آواهای تکرار شونده تشکیل شده نه واژه گان. برای نمونه صدای " لو لو لو لو لو لو" یا "دا دا دا دا دا دا دا".

     از نگر آسیب شناسی روانی مکررگویی یعنی _"گونه ای استراوپاتی[82]  کلامی است. که در آن چند کلمه یا ندرتن عبارت یا جمله و اغلب به گونه ای آهنگین بوسیله ی بیمار تکرار می شود"

     ضرب آهنگ این تکرار ها به شیوه ی نشانه ای دلالت می کند. معنا نمادین منتقل نمی شود. پس اگر چیزی را تکرار می کنیم یا در حال لذت بردن از صدای خود در تنهایی هستیم، یا در حال بیان چیزی[83] از عمق تنهایی و انزوا. زیرا همه ی ما از یک سطحی به بعد، به سامان ناگفتنی واقع بر می خوریم. انزوای اسکیزوفرنیک به این برخورد دامن می زند. زیرا مایه ی دوری از نماد ها، و پیشروی در ناخودآگاه است.

     گویا در انزوا، زبان شخصی می شود و از توافق ها دور می افتد. از نگر لکانی می توان گفت این پدیده به پافشاری زنجیره ی دلالت مربوط می شود.

     آن گونه که در دیباچه و بخش سامان واقع لکان گفته شده_هیچ کس نمی تواند بگوید شادی و اندوه یعنی چه. مگر این که با سکوت یا آوا ها بنماییمش. مگر نه این که پس از مرگ یک عزیز می گوییم: "وای وای وای وای وای". یا در گاه سرخوشی چیزی جز" هو هو هو هو هو " نمی گوییم. شاید بهتر باشد نام مکررگویی را به "در ژرف فرورفتگی" دگرگون کنیم. ژرفا؛ جایی که انرژی تن به شکل چیزی به نام ناخودآگاه وجود دارد.

     "اپرای ویزک[84] که بر اساس منظومه ای از ژرژ بوشنر[85] تنظیم شده، شعری دارد با این مضمون: آدمی گردابی در ژرفای خود دارد. وقتی به پایین می نگرد سرش گیج می رود"(دوسیوری، 1385). و آوا ها را به گونه ای بیان می کنیم که انگار چیزی دارد چرخ می خود، می تابد یا گیج می رود. این سطر ها همان جایی است که مکررگویی مرضی به آرایه تبدیل می شود. و خواننده را مورد حملات زیبایی قرار می دهد:

 

دل من دل من دل من بر تو / رخ تو رخ تو رخ با فر تو

کف تو کف تو کف رحمت تو / لب تو لب تو لب شکر تو[86]

 

 

_لذت های دال و تداعی آوایی[87]

آقای راننده

یواش بذار تو دنده

دنده خراب می شه

چلو کباب می شه[88]

     "فروید بر این باور است که کودکان در رفتار با واژگان به عنوان چیزها_یعنی به عنوان صدا، نه معانی_ لذت خاصی می یابند"(ایستوپ، 1382). در این جمله های قافیه دار هیچ تعقل و معنای جدی ای ندارند. تنها چیزی که مایه ی استواری و نگاهداشت آن در حافظه می شود، اشتراک و همانندی آوایی میان راننده، دنده، خراب و کباب است. به سخنی دیگر آهنگ آن، مایه ی دلالت نشانه ای است. همه ی ضرباهنگ ها و واج آرایی ها و هموزنی ها چیزی جز نمود هیجان و رانه های درونی ای که سر از زبان در می آورند نیست. کودک به آسانی غزل های حافظ  را در حافظه نگه می دارد. در حالی که از معنای نمادین آن سر در نمی آورد. چنان که این شعر کودکانه دارای هیچ پیامی نیست. کودک از وزن شعر و قافیه ی شعر لذت می برد.  

     ژاک لکان با بهره از دیدگاه سوسور همین سخن را بر زبان می آورد. او بیش از سوسور بر گسست دال و مدلول پا می فشارد. به گونه ای که هر دال به دال دیگر_نه به مدلول[89]_می انجامد. به سخنی دیگر ناخودآگاه و  نمودهای آن بر بنیان زنجیره ی دال های بی مدلول استوار است. چنان که گفته شد این زنجیره تنها بر معنا_ یا مدلول_ اصرار می ورزد، بی آنکه به معنای نهایی بینجامد. یکی از نمودهای این فرایند تداعی آوایی است. جناس سازی و آوا های فراخوانده شده، مستقل از هرگونه مدلول و معنا عمل می کند. نمودی از این سخن را در زبان اسکیزوفرنیک می یابیم:

دست گل مهمان

منظره ی ایوان

چای ته فنجان

     جوی که این واژگان می سازند می گوید از مهمانی که روی ایوان با چای پذیرایی می شود. ممکن است بیانش شاعرانه به گوش رسد. زیرا این خاطره بار هیجانی ویژه ای برای بیمار داشت. بیمار از تعریف کردنش لذت می برد. مگر ما انسان های معمولی در گاه شادی، آواز زمزمه نمی کنیم؟ مگر شاعران شعر خود را دوست ندارند؟

 

     هماوایی و جناس، راهی است که تنگه ی زبان را می گشاید. از سوی دیگر "فروید خاطر نشان می کند که در کاربرد جدی واژگان، ما خود را به یک معنی دقیق و واحد محدود می کنیم و از بازی با معانی وختلف پرهیز می کنیم، لذتی که آزادیم در جناس ها، لطیف ها و تپق ها از آن محظوظ شویم"(ایستوپ، 1382).

هیجان و رانه ها که سازگار و تابع اصل لذت هستند به این شکل ارضا می شوند. به سخنی دیگر ناخودآگاه به گونه ای واج آراسته و بر بنیان شباهت آوایی دلالت می کند. این آوا ها همان عنصری است که زنجیره ی دال را بر پا می دارد. دلالت ناخودآگاه دلالتی نمادین نیست. با تعریف یکی از خواب های نگارنده این نهاده برای شما روشن تر می شود:

     "در یک بازار سرباز قدم می زدم. سوی چپ بازار چند زن سرباز_بی حجاب_ ایستاده بودند و در سوی راست چند سرباز با یونیفرم".

     زنجیره ی دلالت های ناخودآگاه نگارنده با آواهای "س، ر، ب، ا، ز،" بازی می کند. افزون بر این، زن ها با رعایت نکردن حجاب سر خود را به باد می دهند، و سرباز ها که اصلن کارشان سر باختن است.

پیش از خواب یکی از غزل های حافظ را مرور می کردم. ولی آغاز یکی از مصرع ها را به یاد نمی آوردم. تا این که در خواب همواره نام روزا جمالی[90] تکرار می شد. روز بعد غزل را یافتم. نوشته بود:

گلبن حسنت نه خود شود دلفروز[91]".

 

     این نشانه ها پیوند غریب، ولی سترگی به دوران کودکی یا جایی در پس و پیش گسست نهاده ای دارد.  از جهان مرموز در برابر کودک و اسکیزوفرنیک تا اکتشاف همراه با ترس این جهان. شاید از این روست که اریک اریکسون نخستین نیاز نوزاد کودک را امنیت می داند. احساس ایمنی در برابر ویژگی پبشبینی ناپذیری و ناکامگر جهان.

شما خواننده ی گرامی اگر با سخنان من همداستان نیستید، یا به کودکان نیک نمی نگرید یا روان گسستگی را تجربه نکرده اید.

 

 

شعر و زبان اسکیزوفرنیک

     زبان شعر و داستان امروز[92] را اسکیزوفرنیک می نامند. نه به این معنا که شاعر و نویسنده، اسکیزوفرنیک باشد. بلکه تنها زبانش گسسته است. در حالی که زبان اسکیزوفرنیک واژه ای است در آسیب شناسی  روانی به معنای زبان کسی است که به اسکیزوفرنی دچار است.

     از دیگر سوی کاربست این زبان از سوی شاعر یا نویسنده آگاهانه است. این در حالی است که کاربست این زبان توسط بیمار اتفاقی است. آنها تسلط کمی بر ذهن خود دارند.

     "مدرنیست ها به واقعیتی عینی اعتقاد دارند که بتوان آن را مشاهده کرد و به طور منظم از آن آگاه شد. آنها اعتقاد دارند که واقعیت، جدای از هر گونه تلاش برای مشاهده ی آن وجود دارد"(کری، 1389). ولی وجود واقعیت های متعدد و اغلب متضاد[93] مایه ی انکار واقعیت عینی از سوی پست مدرنیست ها شده است. مگر ممکن است چنین جهان شقه شده ای را بازنمایی کنیم، بی آنکه زبان نگسلد و آشفته نشود؟.

     سوررآلیست ها بر این باورند که ذهن آدمی دارای جایگاهی است که در آن متناقض ها، یکدیگر را نقض نمی کنند. زبان برای سوررآلیست ها تنگ است. سوررآلیسم مجاهدتی است بهر رهایی از زبان.

     رهایی از زبان، به وسیله ی زبان، یکی از راهکار های رهایی از زبان تنگ است. مانند فراروی در زبان_ که یکی از نمودهایش زبان مرد روانگسسته یا همان زبان اسکیزوفرنیک است. این گونه از زبان به دلیل فراروی هایش مورد توجه شاعران قرار گرفته است[94].

     "در زبان فارسی، جاهای پنهانی وجود دارد که دستور و نحو جرﺃت رفتن به آن جا ها را نداشته است. حتا خود شعر فارسی هم آن جرﺃت را پیدا نکرده است"(براهنی، 1388). آیا این جاهای مخفی و ناشناخته همان پسماندهای سامان واقع نیست؟ اگر این مخفیگاه را پیدا کنیم آیا در زبان فراروی نکرده ایم؟ شعر، امکانی است که با دلالت نشانه ای اش این چاله ها را پر می کند.  

اکنون این نامه را با شعری معنا گریز و زبان گسسته، به نام گلپل[95] ،به پایان می برم.

 

 

باغم      ولی این کرانه    تو نه        از پنجره به سوی من آمد    جهان نه     تو     و از سیاست الفاظ ؟

نه هیچ         از یک شعور         و چشمهای تو وقتی که بلند شدی از روی پل         رنگ شراب صورت

تو هان؟    ستاره   و این       وقتی که فحش داد بهار از شهر      گم روی سینه ی من عهد داشت که

تا روز های آدم و حوا به خواب رود       نه      حتا نه آن که     در کوچه راه می رود و نام های شاهر ها

را یک یک از حافظه فریاد می زد        مشتی به شکل شانه       و        زنها      با صورت سپید و رنگی

گیوه و گربه     آهو و گربه و گیوه      و راه رفتن از این سوی شهر به آن سوی پل      و راه رفتن را گفتن

و گفتن را رفتن       و نه گفتن را رفتن        و این نه گفتن را رفتن را نگفتن و نه روفتن تو گل      نه مثل

گل!نه، گل         پل را پیش از عبور ویران کردن        تنها پلی که پیش از عبور ویران شد پلی است که

پیش از عبور ویران شده         باشد         منم،پل          ویران تو پیش از عبور و بعد از عبور        تو گل

و من؟ می بارم بر روی تو تو هر چه، گل یا ناگل           می بارم          نه مثل باران         حتا از نه مثل

باران گفتم هم بیزارم نه مثل یک شباهت        نه، بی قیاس          و تنها با یک هدف         هدف بارین

است از بالا بر روی گل یا ناگل تو            بگذار بگذرند جماعت بی گل             بی گل ناگل نیست من

شیردار جنگل جنگل، تو با شیر در جنگل تو می غرم            و شاد              شبنم به حال شدن و فکر

جمع شدن بر روی برگ             و برگ جمع شدن روی درختهای جوانی که بر کرانه ی این رود می روند

و هیچ چیز نمی ماند      ما می رویم نه، در خواب نه!          در گل که می رود از بیداری تا آن سوی پل

پل را خراب کن تا بگذرم حالا بپر پریدم          با من نگفتن من هم پرید حالا تو هان            حالا تو هان

حالا تو هان                       این وزن پل را پیش از ویران شدن باد شبنم باریدن من بر روی آن گل باشد

پل را بلند کرد و به راه افتاد        کی؟         آن که او        حالا پل می گویم من ویران نمی شوم      و

می پرم از روی شانه های شما        بسیار خوب هرچه تو می گویی آن        هان؟          آری همان

این قصه را ما راه می رویم پل می رویم گل می رویم حالا نگاه!      من گل می شوم تو بپر          پل

می شوم    بپر نه گل می شوم تو بپر پر می پرد از روی گل      شبنم دوباره    شبنم سه باره    شبنم

چهار باره   شبنم هزار باره      پل خوابید           پل روی پرتگاه خوابید              پل را دوباره می سازیم

چیزی نیست آن سو تویی                 این سو منم حالا ما پرتگار را با این نوازش متقابل آماده می کنیم

حالا، بپر       نه، بعدن بپر بعدن پریده ام بگو قبلن بپر می گویم        این گونه گفتن، گفتن برای شیوه ی

گفتن نیست         این گونه گفتن، گفتن برای یافتن مخفی هاست               نوعی نوازش مخفیهاست

پل با نوازش متقابل آماده می شود             آن حفره را آماده کن که پل بر روی آن قرار بگیرد           هان

هان با موسیقی نوازش کن           با آن بلندی انگشت هایت نوازش کن              آن حفره را بساز حالا

بزن بگو بزنند موسیقی آماده سازی نوازش پل را        دیگر نپر بگذر             نه، می پرم بگذر           نه

می پرم بگذر بگذر بگذر  بگذر بگذر بگذر را بگذر   نه می پرم نه می پرم نه می پرم   بگذار پل  بگذرد  شبنم

هزارباره بر روی گل              پل احیا شده                  حالا با بوسه هایت رنگش بزن             با

شبنم و بزاق و اشک چشم پل را بشوی!        پل برق می زند              بفرست بچه و کبوتر ها از روی

نرده ها بر روی رودخانه بیاویزند         ما راه می رویم            از روی پل           گل را می رود از روی پل

پل می رویم گل می رویم         گل می رویم پل می رویم       گل پل به سوی پل گل             دیگر نگو

چیزی نگو      پل گل گل پل            چیزی نگو چیزی نمانده است بگوییم                چیزی نمانده است

بگویم را هم نمی گویم         فرقی نمی کند که پل را از پشت خراب کنی یا از پیش رو                پل را

خراب کن       بسپار خوب        کسی آمد؟      گل را بالای گوش تو در موی باغ می کارم       با شبنم و

بزاق و اشک چشم، تو را می شویم    من می روم از روی پرتگاه،       و پل در جیبم       پل در         و

بچه ها و کبوتر ها آویزانند بر روی رودخانه ی بی پل         و پل از چشم های شما مخفی              حالا

برگردیم        و دور را شروع کنیم از نو       باغم         و این کرانه       تو نه      از پنجره به سوی من آمد

جهان نه       تو.

 

   

 

گرفتگاه:

ایستوپ، آنتونی. (1382). ناخودآگاه، ترجمه شیوا رویگریان، تهران:مرکز.

ایوانز، دیلن. (1386). فرهنگ مقدماتی اصطلاحات روانکاوی لکانی. ترجمه ی مهدی رفیع و مهدی پارسا، چاپ نخست، تهران: گام نو.

براهنی، رضا. (1388). خطاب به پروانه ها و چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم، چاپ دوم، تهران: مرکز.

برگ، لورا. (1389). روانشناسی رشد، ترجمه ی یحیی سید محمدی، چاپ هفدهم، تهران: ارسباران.

بوتبی، ریچارد. (1383). فروید در مقام فیلسوف، ترجمه ی سهیل سمی، تهران: ققنوس.

پورافکاری، نصرت الله. (1382).نشانه شناسی بیماری های روانی، تهران: آزاده.

دوراس، مارگریت. (1382). شیدایی لل.و.اشتاین، ترجمه ی قاسم روبین، چاپ دوم، تهران: نیلوفر

دوسیوری، سوفی. (1385). هنر و دیوانگی، ترجمه ی محمد مجلسی، چاپ نخست، تهران: دنیای نو.

روزنهایم دیوید. ال. (1386). آسیب شناسی روانی، ترجمه ی یحیی سید محمدی، جلد نخست و دوم، تهران: ساوالان.

سامی، کاظم. (1350). خواب دیدن(رویا)، تهران: رز.

شولتز، پی. دوان. (1387). نظریه های شخصیت، ترجمه ی یحیی سید محمدی، چاپ سیزدهم، تهران: ویرایش.

شمس، امید.(1389). مقدمه ی کتاب نشئگی،www.schizocult.com.

ضیمران،محمد. (1385). اندیشه های فلسفی در پایان هزاره ی دوم، چاپ دوم، تهران: هرمس.

کری، جرالد. (1389). نظریه و کاربست مشاوره و روان درمانی، ترجمه ی یحیی سید محمدی، تهران: ارسباران.

کلرو، ژان-پیر.(1385). واژگان لکان، ترجمه ی کرامت موللی، چاپ نخست، تهران: نی.

مکافی، نوئل. (1384). ژولیا کریستوا، ترجمه ی مهرداد پارسا، تهران: مرکز.

موللی، کرامت. (1383). مبانی روانکاوی فروید- لکان، چاپ دوم، تهران: نی.

هالجین، پی. ریچارد. (1388). آسیب شناسی روانی، ترجمه ی یحیی سید محمدی، چاپ ششم، جلد دوم، تهران: روان.

هومر، شون. (1388). ژاک لکان، ترجمه ی محمدعلی جعفری و محمدابراهیم طاهائی، تهران: ققنوس.

 

 

 

 



[1] Dasein؛ واژه ای آلمانی و اصطلاحی در فلسفه ی مارتین هایدگر (1889-1976): به معنای حضور اینجایی (در دسترس) وجود.

[2] self

[3] یا دیگران برای ما نقل کرده اند.

[4] Jacqes Lacan؛ (1901-1981) 

[5] (1859-1938)؛ فیلسوف آلمانی.

[6] (1770-1831)؛ فیلسوف آلمانی.

[7] Surrealism؛ جنبشی هنری که در سال 1921 به رسمیت شناخته شد. این جنبش از نظریه ی ناخودآگاه فروید تاثیر پذیرفت. آنها آزادسازی ناخودآگاه از راه هنر را، راه برای رهایی بشر می دانستند.

[8] The real

[9] واقعیت از نگر لکان یعنی نمادها و فرایند دلالت.

[10] اجتماع هنگامی شکل می گیرد که درباره ی نماد ها به توافق برسیم.

[11]  .Post Traumatic Anxiety Disorderاختلال اضطرابی پس ضربه ای.

[12] The imaginary

[13] Mirror stage

[14] نوزاد.

[15] همان.

[16] در این هنگام other به معنای me است.

[17] چنین وضعیتی به این معناست که تصویر ما که معادل خودمان است، متاثر از نگاه دیگری است. پس دیگری ضامن ما می شود. ما هم وابسته به دیگری هستیم و هم رقیب سرسخت او.

[18] می خواهد دیگری ناپدید شود.

[19] تصویر آیینه ای خود.

[20] ego

[21] the symbolic

[22] سامان زبان و نمادها همان دیگری بزرگ است که با دیگری کوچک در تقابل است.

[23] (1913-1857)؛  زبان شناس سوییسی و بنیان گزار ساختار گرایی.

[24] (1896-1982)؛ زبان شناس روس

[25] metaphor

[26] metonymy

[27] (1908-   )؛ انسان شناس ساختارگرا.

[28] Other با O بزرگ.

[29] Desire. "سامان نمادین مرحله ی میل است. میل ساختاری از دلالت است که در آن، سامان واقعی تنها به عنوان یک رد یا یک تاثیر ظاهر می شود"(ایستوپ، 1382).

[30] objet petit a

[31] Julia Kristeva؛ (1941-    ). فیلسوف، منتقدادبی و روانکاو بلغاری_فرانسوی.

[32] "فرمالیست های روس گروهی از زبانشناسان بودند که در دهه های آغازین قرن بیستم به دنبال شناسایی ساخت های زبانی بودند"(مکافی،1384 ).

[33] "سبکی جدید از رمان نویسی که در فرانسه ی بعد از جنگ دوم جهانی توسط گروهی از نویسندگان آوانگارد پیگیری می شد"(مکافی، 1384).

[34] (1913-1970)؛ نظریه پرداز ادبی مهاجر اهل رومانی.

[35] (1915-1980)؛ منتقد ادبی فرانسوی.

[36] (1926-1984)؛ فیلسوف فرانسوی.

[37] نشانه در دیدگاه سوسور با دلالت نشانه ای در دیدگاه کرستوا متفاوت است. نشانه ی سوسور همان دال و مدلول است. ولی دلالت نشانه ای شیوه ای برون زبانی برای دلالت غیرنمادین است.

[38] بار هیجانی واژه ها و هیجان و عاطفه در گاه سخن گفتن.

[39] نهاد های معقول اجتماعی. هر چه معقول است نمادین است. پس در زمینه های اجتماعی، دلالت از رانه های غیرقابل پذیرش می گریزد و آزاد نمیشود. نمی توان با کارفرما آنگه که با دوستش صمیمی مان سخن می گوییم، سخن بگوییم. هیچ کس برای سازمان ملل شعر نمی سراید. هیچ کس برای استخدام شدن چه چه نمی زند.

[40] سامان و نظم اجتماعی قانون مند و نمادین است.

[41] سخن گفته شده یا نوشته. زبان اسکیزوفرنیک نیز یک اثر است که باید از نگر نشانه ای بیشتر واکاوی شود.

[42] طبیعت، تن، ناخودآگاهی، احساس.

[43] فرهنگ، ذهن، خودآگاهی، تعقل.

[44] Chora؛  واژه ای یونانی به معنای_ظرف، آوند، پرستار، دایه. کریستوا این واژه را از تیمائوس افلاتون وام گرفته است. منظور افلاطون از این واژه،  فضای اصیل و آغازین عالم است. کریستوا از این واژه برای بازنمایی فضای روانی پیشازبانی_یا پیشانمادی_ بهره گرفت.

[45] با کاربست نماد و دستور زبان.

[46] نماد و قانون.

[47] رانه های کودک، نخست از راه رابطه ی لمسی او با تن مادر جهت دهی می شود.

[48] رانه.

Thetic break[49]؛  این اصطلاح را از فیلسوف آلمانی، ادموند هوسرل(1959-1938)؛ وام گرفته است.

[50] زمانی که کودک بر اثر دخالت پدر، از رابطه با مادر سرخورده می شود. زمانی که اختگی (فقدان نمادین)، کودک را تهدید می کند.

[51] )  Melanie Klein1882 – 1960.(

[52] other

[53] muteness

[54] بروز این افسردگی خودشیفته وار به عوامل آشکارساز و فشار روانی بستگی دارد. تنها یک فشار روانی برای بازگشت آنها به نوزادی و کودکی بسنده است.

[55]  .Das Dingهمه ی ابژه ها پیش از نمادینه شدن چیز هستند. چیز بی نام و نشان است.

[56] major depression

[57] connect

[58] خلق ملول در افسردگی اساسی.

[59] به گفته ی لکان: پسماند سامان واقع.

[60] همان سامان نمادین.

[61] تفاوت ابژه و چیز در نمادپذیری ابژه و نمادناپذیری چیز است.

[62] ویران کردن خوابدید ها به دست واژه ها. این اصطلاح ساخته ی نگارنده است.

[63] خواب نگارنده.

[64] Marguerite Duras

[65] Prodromal؛ دوره ای پیش از مرحله ی فعال که در آن، عملکرد اجتماعی و میان فردی شخص به تدریج رو به وخامت می گذارد(هالجین، 1388).

[66] Incoherence

[67] neology

[68] ویژگی مشترک همه ی گونه های روانپریشی این است که فرد، واقعیت مربوط به دنیا و خود را به صورت شدیدن آشفته تجربه می کند (هالجین،1388).

[69] echopraxy

[70] بهت.

[71] برانگیختگی.

[72] زیگموند فروید.

[73] Regression یا واپس روی.

[74] روایت امیرعلی تهرانی، پسرخاله ی دوساله ی نگارنده.

[75] depersonalization

[76] derealization

[77] fantasy.

[78] hallucination

[79] perseveration

[80] پاسخ های تکراری امیرعلی تهرانی، پسرخاله ی دوساله ی نگارنده.

[81] verbigeration

[82] stereopathy

[83] Thing.

[84] Woyzeck

[85] G. Buchner؛ شاعر آلمانی.

[86] مولانا؛ غزلیات شمس.

[87] clanging association؛ نمودی از تفکر آوایی.

[88] و نامعنا تر: ده بیست سه پونزه/هزارو شصت و شونزه/هر کی میگه پونزه نیست/خاله پیرزن خونه نیس/ رفته اینگیلیس/به خاطر خود نویس....

[89] معنا

[90] شاعر و مترجم معاصر

[91] مصرع بعد: ما دم همت بر او بگماشتیم.

[92] شعر و داستان هایی که بر زبان به عنوان تجربه تاکید می کند. مانند آثار علی مراد فدایی نیا و رضا براهنی.

[93] کثرت نظریه های فلسفی و پارادایم های علمی واقعیت را متکثر و حتا متضاد می نمایاند.

[94] نه تنها شاعران امروز، بلکه شاعران کلاسیک شعر فارسی نیز به گونه ی خود، از زبان فرامی رفتند و از وزن های مختلفی که هر یک، احساس متفاوتی را القا می کرد بهره می بردند. آنچه  شعر فارسی را اندوهناک یا شاداب می کرد دلالت نشانه ای ی وزن بود.

[95] از مجموعه ی خطاب به پروانه ها سروده ی رضا براهنی. عنوان شعر یک واژه سازی است.

+ نوشته شده در  90/11/14ساعت 16:23  توسط مسیح مکی زاده  |